تبليغاتX
هیچ کس تنها نیست ...
 
دوست من سلام
 

ناکجا آباد – فرودگاه

چند دقیقه ای است که دارم نگاهش می کنم، با چه دقت و حوصله ای نشسته و دارد علفهای هرز باغچه جلوی سالن انتظار را ریشه کن می کند. دقت و حوصله اش من را یاد بانو انداخت زمانی که شهریار را حمام می کند.

دوست دارم ازش بپرسم تا حالا سوار هواپیما شده است یا نه؟

رویم نمی شود.

----------------------------- 

آسمان – هواپیما

آخرین بار که هواپیما سوار شدم، یکسال پیش بود. یادش بخیر هواپیمای کاسپین با سکانداری کاپیتان شیر اکبر. و مهماندارهای که طی این چندین سال به لطف شرکت یه جورای با هم رفیق شده بودیم. مخصوصا آن دو جوان خوش تیپ و موبور. حالا همگي زير خروارها خاكند. آره. پرواز ارمنستان بود. از آن حادثه به بعد هرگز سوار هواپیما نشدم. می ترسيدم.

----------------------------

 تهران – هتل لاله

تنها هستم. با همکاران.ماموریت کاری،آموزشی. مدرس مردی است انگلیسی حدود پنجاه سال بنام میرندونک. دوره ای چند ساعته برای معرفی محصول کارخانه شان. با چند اسلاید شروع می کند از زندگی شخصیش، عکسهایی با مایو و رکابی در یک قایق تفریحی بزرگ و توضیحات مفصله اندر آب و هوای متبوع امپراتوری فخیمه بریتانیا. نمی دانم، شاید برای تاثیر گذاری بیشتر.

مستر شروع به صحبت می کند و خدمه در حال صحبت کردن مستر مشغول پذیرایی با انواع کیک و نسکافه و چایی. نمی دانم، شاید برای تاثیر گذاری بیشتر.

اطلاعاتش اندک است و در جواب سوالات مرتب به بیراهه می زند و ما هم.

طبقه سیزدهم هتل لاله در رستورانی فرانسوی نهار می خوریم، مهمان مستر. دستی سی هزارتومان. مبلغش را بگونه ای به گوشمان می رساند. نمی دانم، شاید برای تاثیر گذاری بیشتر.

عصر سمینار ادامه دارد، تا اندکی پس از سه.

 ----------------------------

تهران – تالار شهر

می گویند تهران امکانات زیادتری دارد از دهات ما. نمی دانم. شاید. اما خوشا به حال تهرانی ها که تاتر شهر را دارند و تالار وحدت. تاتر و موسیقی. حلقه گمشده ی شهر ما. از گذشته تا هنوز وادی  تاتر و موسیقی برایم حکم آلیس را داشته در سرزمین عجایب. در سالیان دور تاتر را مشق کردم با «گلهای صحرا»«تفنگ»و«بچه های تابستان» و... و موسیقی را با ساز «تنبک».

و حال من اینجا هستم. تالار بزرگ شهر. سرمست از دیدار مهدی میايی, ایرج راد و بهزاد فراهانی.

مهدی میامی را سالها پیش در شیراز دیده بودم شب هنگامی، در خیابان زند بر در متلی. وچه بچه گانه شادیها که کرده بودم. ایرج راد نیز از سریال «در قلب من» در قلبم نشست. و بهزاد فراهانی را دوست داشتم بخاطر ابهت و وقار کلامش و بعدترها دوستتر داشتمش بخاطر خلق بزرگترین شاهكار هنريش :«گلشیفته»

وحال منم. تنها نشسته در تالار بزرگ شهر. به انتظار دیدن «فیروزه»ی بهزاد فراهانی. خیره به در و دیوار و جمعیت منتظر. و چه غریبانه دنبال یک چهره آشنایم در بین این خیل عظیم تماشاگران. و آهسته نام کسانی که دوست داشتم الان کنارم بودند را زير لب جاري مي كنم . بين آنهمه غريبه، چند صندلی عقبتر رحیم مشايی را می بینم با دو همراهش.

پرده بالا میرود و نمایش آغاز می گردد. داستان، داستان این جهان است و آن جهان. مرگ به سراغ نویسنده ای می آید و قصد دارد او را با خود به جهانی دیگر ببرد. ولی نویسنده دلیل و برهان می آورد که برای رفتن زود است و هنوز کارهای انجام نشده ی بسیاری دارد. مرگ از نویسنده می خواهد که برایش صحنه را مهیا کند و داستانهای مختلفی را از مرگ و زندگی ،عشق و ایثار و خنده برایش به نمایش بگذارد تا شاید ز آن پس بتواند مهلتی بیشتر به نویسنده برای زیستن بدهد. و اینگونه است که نویسنده پنج نوشته از کارهایش را به نمایش می گذارد. و آن پنج نمایش بدین نام بودند: «جومه قرمز» «معدن» «ایران خانم»«فیروزه» و «شاه خنده خواه»

 ---------------------------

ناکجا آباد – مدرسه

موضوع انشا:دوست دارید به کدام شهر ایران سفر کنید؟ بنام خدا.من دوست دارم به تهران سفر کنم و آنجا مردم تهران را ببینم. پدرم می گوید: مردم تهران خیلی با کلاس و با شعورند. پدرم می گوید: مردم تهران، در تهران BRT دارند که استفاده از آن اوج تمدن و شعور آنها را می رساند. در شهر ما BRT وجود ندارد ولی پدرم که سالها پیش به تهران رفته بود BRT را آنجا دیده است. پدرم همیشه با آب و تاب از BRT و فرهنگ و شعور مردم تهران سخن می گوید. پدرم می گوید: ماشینهای BRT خیلی بزرگ هستند و دو برابر اتوبوسهای خط واحد شهر ما درازا دارند. BRT خیلی تمیز هستند و مردم تهران درون آن آشغال نمی ریزند و پشت صندلیهای آن را با تیغ یا هر چیز تیز دیگری پاره نمی کنند. پدرم می گوید: رنگ BRT ها خیلی خوشگل است و بیشتر آنها قرمز هستند.پدرم می گوید: BRT از صبح تا شب و از شب تا صبح بیدار هستند و مردم تهران را که خیلی هم با شعور هستند را جابجا می کنند. BRT ها همیشه شلوغ هستند، چون مردم تهران خیلی اینور و اونور می روند. پدرم می گوید: مردم تهران برعکس شهر ما هستند تهرانی ها خیلی زرنگ هستند و همیشه در خیابانهایشان دارند تند تند راه می روند برعکس شهر ما که مردمش بیشتر دوست دارند بنشینند تا راه بروند و من فکر می کنم به دلیل همین است که اتوبوسهای خط واحد شهر ما همیشه خلوت هستند.

پدرم همیشه می گوید: کلا BRT خیلی با اتوبوسهای خط واحد شهر ما فرق می کنند. بیشترین فرقش هم در پرداخت بلیط است. پدرم می گفت:آن زمان که به تهران رفته از دوستش پرسیده : چرا کسی، از مردم برای سوار شدن به این BRT های قشنگ پول نمی گیرد؟ آن دوست پدرم که خیلی تهران می رفته و تهران و مردمش را مثل کف دست می شناخته به پدرم می گوید : تهران مثل شهر ما نیست. تهرانیها خیلی با کلاسند. BRT ها در هر ایستگاه یک صندوق دارند که هر کس خواست سوار BRT ها شود خودش پول بلیطش را داخل آن صندوق می اندازد. پدرم كه آن زمانها به تهران رفته بود مي گفت:از اين همه فرهنگ و كلاس مردم تهران كلي تعجب كرده است ،آخر مگر مي شود كه آدم خودش پول از جيب خودش بيرون بياورد و به داخل صندوق BRT بيندازد، آنهم بدون زور. پدرم مي گويد: آن شب كه تهران بوده به تاتر هم رفته است پس از پايان تاتر به يك ايستگاه BRT مي رود تا با چشمان خودش ببيند كه مردم چگونه پول را خودشان با دست خودشان در صندوق مي ريزند. پدرم مي گفت: من يك ساعت كنار BRT ايستادم و خودم با چشم خودم  ديدم از هر چهار نفر كه وارد ايستگاه مي شوند براي سوار شدن BRT فقط يكنفر پول مي انداخت داخل آن صندوق. پدرم خيلي تعجب مي كند .پدرم كه در تهران بوده و كنار ايستگاهBRT  از يك نفر كه پول داخل صندوق نينداخته بوده و قصد داشته سوار BRT بشود مي پرسد آقا، ساعت چند است؟ و آن شخص جواب مي دهد يازده و نيم. پدرم مي گفت:من از روي لهجه آن شخص فهميدم كه تهراني نيست. آخر اگر تهراني بود پول در BRT مي انداخت. چون همان دوست پدرم كه تهران و مردمش را مثل كف دست مي شناخت به پدرم گفته بود تهراني ها خيلي با شعورند و خودشان با دست خودشان پول در صندوق BRT مي اندازند. پدرم مي گفت :از هر چهار نفر آدمي كه در تهران مي بيني فقط يكنفرشان تهراني است و آن هم مي شود از پولي كه با دست خوش در BRT  مي اندازد شناخت.

نتيجه: من خيلي دوست دارم كه تهران و مردم با شعورش را ببينم، هرچند پدرم مي گويد: با افزايش مهاجرت از روستاها به شهرها شايد تعداد تهرانيها كه خودشان،با دست خودشان پول در صندوق BRT مي اندازند ممكن است از هر ده نفر يكي شده باشد.

 

                                                            مهربان باشیم و شادتر

 

پی نوشت۱:همیشه دوست داشتم یک خواهر داشته باشم و ایضا یک خواهرزاده. ولی نداشتم. نشد. عزیزی در وبلاگش  من را با نام دایی وبلاگی لینک کرده بود. با خود گفتم:بگذار تجربه کنم وقار زیبای دایی بودن در دنیای مجازی، چیزی را که در واقعیت متاسفانه تجربه اش نکردم.

  نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 21:1  توسط دایی وبلاگی  | 
 

 

منتظری بزرگ بود.

خیلی بزرگ ...

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 6:5  توسط دایی وبلاگی  | 

 

سرش را جلو آورد و گفت:كجا؟ دختره پشت چشمي نازك كرد و زير لب چيزي گفت و چند قدم به سمت عقب تاكسي حركت كرد. راننده كه حسابي بهش برخورده بود دوباره سرش را آورد جلو و گفت: جون، بيا تاكسي مرسي ببرمت .بعد هم چندتا فحش حواله خواهر و مادرش كرد و پاشو گذاشت رو گاز. هنوز 50 متري دور نشده بود كه محكم زد رو ترمز و داد زد: نگاه كن، نگاه كن،داره سوار 206 ميشه. بي وجدان. منم از همه جا پرت مونده بودم چي داره ميگه. ادامه داد:ديدي؟ ديدي؟ سوار اين 206 آلبالويه شد. محكم بشين. محكم بشين، الان مي گيرمش. تازه دو زاريم افتاد كه دختره رو ميگه. سريع يك دنده يك و دو كرد و با سرعت پشت 206 به راه افتاد. يه كله داشت حرف ميزد، دقيقتر نگاش كردم. پيرمردي بود حوالي 60 سال. با ريش و سبيلي به سفيدي برف و پوستي گندمگون.ابروهاي پرپشت و به هم پيوسته اي داشت و يك بيني عقابي بزرگ. هنوز داشت رجز مي خوند: من كه گفتم اينكارست. نگاش كن، نگاش كن. لاشي. براي من قر مياد. پدر سگ. اگه بگيرمت كه تو همين روز روشن خشتكت را مي كشم رو سرت و با هر غرولندش بيشتر به پدال گاز فشار مي آورد. راننده 206 هم كه بنظر مي رسيد زماني زيادي برايش نمانده تا فتح قله، با چه سرعتي كه تو خيابون زند از سمت ستاد به نمازي گاز مي داد و بين ماشينها لاي مي كشيد. هرچه فاصله 206 با ما بيشتر مي شد بر غرولندهاي پيرمرد افزوده تر.206 ديگه رفته بود و پيرمرد بي خودي پافشاري مي كرد بر گرفتنش. نيم نگاهي به ساعتم انداختم يادم آمد تمام راهي كه پشت  206آمديم را بايد برگرديم  به خود گفتم: خير سرم دربستي گرفتم كه زودتر برسم. پيرمرد هنوز ول كن نبود و مرتب مي گفت: فلان فلان شده، اگه بگيرمت.بابات را به عزات مي شونم. هنوز گيج اين بودم كه چرا پيرمرد گذاشته دنبال 206. آروم گفتم:حيف شد كه در رفت! در حالي كه سعي مي كرد خودش را بي تفاوت از اين شكست تحميلي نشان دهد، دندان غروچه اي كرد و گفت: پدر نامرد، اگر فروشنده اي ما خريدار. ديگه ناز كردنت چيه؟ مگه مال ما خار داره. اما خودمونيما عجب مالي بود.

سرم را تكون دادم و نگاهم را برگردوندم به سمت پیاده رو و آدمهایش.

------------------------------------

 ميگم: رضا بجنب بابا! دير داره ميشه! آخه مرد حسابي كي مي خواي زن بگيري؟ ميگه: هر وقت مثل تو خر شدم. ميگم:خوب حالا كي مي خواي خر بشي؟ ميگه: باز گيرداديا! فعلا كه دارم از بازار آزاد استفاده مي كنم تا بعد ببينم چي ميشه. ميگم: تا حالا فكر سلامتيت هم كردي؟اگه ايدزی چیزی بگيري چي؟ ميگه: سلامتي بسته اي هزار و پانصد تومن. تازه دوازه تا هم توشه. از خاردار و حلقوي گرفته تا ميوه اي. مستقيم تو چشمام نگاه مي كنه و مي گه: راستي تو توي ميوه هاي پاييز چه ميوه اي را بيشتر دوست داري؟

 ----------------------------------

پشت كامپيوتر دارم ايميلهايم را چك مي كنم، ولي بيشتر حواسم به اونهاس. حميد رو به علي كرد و گفت: علي! شنيدي راشد يزدي گفته: زمان خواستگاري پسرها از دخترها بپرسند كه طبع جنسيشون سرده يا گرمه؟ علي بدون اينكه سرش را از روي روزنامه بردارد گفت:هوم. رضا همينجوري كه بصورت علي زل زده بود گفت: خوب، نظرت چيه؟ علي روزنامه را بصورتش نزديكتر كرد وگفت: راجع به چي؟ رضا سريع گفت: طبع سرد و گرم دخترهاي دم بختو ميگم ديگه؟ علي كه چهره اش نشون مي داد كلافه شده گفت: دوباره سوزنت روي يه چيزي گير كرد؟ من كه اگه دختره بگه طبعم گرمه، اولا به خودم ميگم اين از كجا فهميده طبعش گرمه؟ در ثاني، اگه طبعش انقدر گرمه كه خودش داره به زبون مياره، بعيد تا حالا تونسته باشه جلو خودشو بگيره و دسته گلي به آب نداده باشه. اگرم كه بگه طبعم سرده به خودم ميگم: مگه خرم برم اينطور دختري رو بگيرم كه يه عمر بخوام مكافات بكشم.

 

                                                                                               منتظر باشید و امیدوار.

پي نوشت۱: واقعيتهاي تلخ جامعه را ميشه سانسور كرد ولي نمي توان كتمان كرد.چه خوبه به دورو برمون يه نگاه دقيقتر بندازيم و ببينيم كجا هستيم و به چه سمتي داريم قدم بر ميداريم.

پي نوشت۲: شايد پي نوشت۱ ربطي به اين پست نداشته باشه،شايد هم داشته باشه!

  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 15:36  توسط دایی وبلاگی  | 

 

و چشمانت را مي بندند تا مبادا به سبزي برافراشته بر پرچم ايران نظر كني.

و ذهنت را مي كاوند تا نشايد تفكر سبزت را به ديگران تو ثمر كني.

و قلبت كه نبايد به ايران به جز از دين …

 

و هر دم در سياهچاله هاي باورشان انديشه كنان:

پاييز و زمستان را پايانيست...

با سبزي بهار پيش رویمان چه توان کنیم؟

 

و ما در سبزه زارهاي باورمان،پرسش مند:

چگونه خستگي راههاي نرفته ز تن،ما به در كنيم؟

 

راستي ياران!

ما رهروان آن سه آذر اهورايي.

به چه سختي كه بايد از اين راه،ما گذر كنيم...

 

                                                                                             امیدوار باشید و منتظر

 

پي نوشت۱: يارب نظر تو برنگردد  برگشتن روزگار سهل است.

پي نوشت۲:اندكي صبر،سحر نزديكست...

پی نوشت۳: خلوتگاهی می شناسم که هرگاه قدم در آن وادی می گذارم خود را در جهانی دیگر مییابم.جهانی که سرشار از ناگفته هاست.ناگفته های که بکرار گفته شده است در گذشته ها.گذشته های که ذهن ما دیر زمانیست آن را از یاد برده است.و حال عندلیبی مست و مدهوش باز از آن واژگان سرشار از عشق می خواند.

به پاس لطفش این چند کلام بی هنرم تقدیم به او باد.

 

مهرش شوی

ماهش شوی

زان پس تو در کارش شوی

ناز و غزل خوانش شوی

چون یار مهمانش شوی.

 

 

عشق شوی

زنده شوی

چون یار پاینده شوی

غنچه ای پر خنده شوی

شاید که دلدار شوی

از خواب بيدار شوي

از کوی مستان بگذری

باده به دستان بنگری

مهرت کنند جام رزی

نوشی و در کنج خزی

صبحش که بیدار شدی

خمار خمار شدی

آنگه به یاد آری که دی

روی خدا را دیده ای

پیشانیش بوسیده ای

این بار مستی این بود

باده پرستی دین بود

 

فرصت نباشد بیش ازین

این ره برو ،باقی ببین

هر کس که پایش در گل است

جز عشق کارش باطل است.

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 15:35  توسط دایی وبلاگی  | 

 

ميگم:چه خبر؟چه تازه؟

ميگه:مليحه حامله است!!!

ميگم:مليحه؟مليحه كيه؟

ميگه:خانم رضايي،كارمند بخش خدمات كاركنان!!!

 

----------------------------------

 

ميگه:دويست تومن خرد داري؟

ميگم:تك تومني؟

ميگه:آره ديگه.داري؟

ميگم:براي چي مي خواي؟

ميگه:مي خوام صدقه بدم.خيلي به صدقه دادن اعتقاد دارم.

ميگم:آخه جيگر،تو ماهي 1.5 حقوق مي گيري آنوقت مي خواي پنجاه تومن صدقه بدي؟

ميگه:مبلغش مهم نيست،مهم نفس كاره!

 

--------------------------------

 

ميگم:چه خوبه آدمها توي زندگي مشتركشون تفاهم داشته باشند.

ميگه:من و زنم آخر تفاهم هستيم،وقتي با هم هستيم خيلي بهمون خوش مي گذره.

ميگم:چه خوب!بعد از كار وقتي ميري خونه با خانم چه برنامه هاي داريد؟

ميگه:تا ساعت 7 كه مي خوابيم،بعد با هم ميشينيم اخبار BBC را نگاه مي كنيم،ساعت 8 ميزنيم كانال 3 طنز مسافران،خيلي باحاله!بعد از مسافران دلنوازان را با هم نگاه مي كنيم.راستي ،راسته كه يلدا ميزنه بهزاد را مي كشه؟ آهان داشتم چي مي گفتم؟

ميگم:بعد از دلنوازان.

ميگه:آره،بعد از دلنوازان هم شمس العماره را نگاه مي كنيم،من كه عاشق بازي شكورم،بعد از اون هم شبكه استاني فارس هر شب يك سريال كارگاهي داره كه اون هم خيلي باحاله!

ميگه:خوب بعد؟

ميگه:بعد نداره ديگه!مثل بقيه مردم.جيش،بوس،لالا.

 

---------------------------------

ميگه:دوست داشتي اگه پرنده بودی، چه پرنده اي بودي؟

ميگم:گاو !!!       

                                              

                                                                                   خوشبخت بشویم.     

 

پی نوشت۱:جای بی بی جون گوهر اینجا خالیه.دعا کنید که سفر براش بی خطر و شاد باشه.

پی نوشت۲:منم دارم میرم مسافرت.شاید امکانش پیش نیاد این هفته سری به وبلاگ شما عزیزان بزنم.  

پی نوشت۳:هرجای ایران که هستید الان هوای شهرتون سرده. ولی این اصلا مهم نیست.مهم اینه که دلتون گرم باشه.

  نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 22:55  توسط دایی وبلاگی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM